تبليغاتX
نخستین عشق
نخستین عشق

به او عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا نخستین عشق است


راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

خدایا نمی دانم با که دارم حرف می زنم ، روزهایی بود که دنیایی که

اکنون از دیدنش دلم می گیرد، برای من از خانه ام حتی شیک تر و

دلپذیر تر بود. و ای تو که در من تراویده ای، ای شبنم خوشبو

خدایی  که سردی رگ هایم را پرواز داده ای، ای روشنی، ای که

تعبیر عارفانی، ای تو که کلید رویاهای منی، ای که وجودت همه

آهنگ است بر این روح  پر از اضطرابم می خواهم در این غروب

شکرت بگویم و قدری تمنایت کنم تا باز هم بر من ببخشی، تو

می دانی چه را می گویم ! منی که نه صدا بودم و نه طنین خوش

انسانی بودم پر از سکوت را شنیدی ، تو در من فرود آمدی تا به من

یاری دهی. مهربانا، روی میز دلهره هایم  گرمایی موج می زد که

باعث جاری شدن اشک های داغم می شد، به آسمان که نگاه کردم

خیلی حرفها دستگیرم شد، مثل بادبزن کار می کرد اما از فرط

خستگی و داغی که همه از بازتاب فرش داغ کویر و بیابان هایش بودند

به جای آسمانی آبی  با حاشیه های سفید،آسمان نمی دانست چه

رنگی باشد بهتر است ولی شاید زرد بود.دلم عجیب غصه دار بود و

امتداد خیابان های دلشوره صدای سوت های ناکوکی به ذهنم ضربه

می زد در تمام طول راه به تمام انچه بر همسفرانم می گذشت فکر کردم

اما هنگامی که به دره رسیدم هوش از سرم رفت و آن وقت بود که

فهمیدم قبل از اینکه گم می شدم باید به خودم فکر می کردم مهربانا

گم شده ام، همه اینجا به هوشند، حتی همان آسمان غش کرده از

گرما هم امیدوار و زنده است،حتی آن چشمه ای که میان دو

صخره ی برگ مانند جاری است هم می خرامد و به خاطر وصال تنها

بر سینه "خود" مشت می کوبد

نگاه مسافری بر من افتاد، آیا این همان رویا چشمی است که سیب

سرخ را تا نزدیک دهانم می آورد و آنرا پس می زند و مرا در حسرت آن

میگذارد؟ نگاهش بر سفره ی پر از دلهره ی درد و دل های من افتاد 

اما !!! اما کاش با  عشق مرا به وسعت اندوه این زندگی ها

نمی برد!اما ای کاش حال که شب شده، من درد و دل می کردم و او

گوش!ای کاش حالا که شب شده چراغ ها روشن می ماند تا امیدوار

به او خیره می ماندم ! ای کاش چای می خوردیم ! کاش دچارش

نمی بودم تا اشک نمی ریختم. کاش اسیرش نمی بودم تا قلبم دردی

نداشت یارا ، ماهی کوچکت انگار داشت خفه می شد !

مهربانا قلب پارچه ای و پنبه ای مترسک تو  دیشب برای اولین بار

درد گرفته بود . دوستش داشتم ، چرا که باید دچارت باشم تا روزی

دچارش نشوم . او همانی است که مرا دچار تو کرده است و چه خوب

مرا دچار آن چند ضلعی پلید نکرده است .

خدایا مرا بیاب تا بدین سان بیابمت .

ارتباط گمشده ی من و دره ی دلهره ها را گم تر کن .

مهربانم باز هم مرا به خلوت حسرت مداد شمعی ها و بادبادک ها ببر

تا با همان ته مداد شمعی ها بادبادکم را رنگ بزنم و زیر سقف آسمان

بایستم و داد بزنم بادبادک سلام! نگاهش کنم و برایش دست تکان

دهم !

** خدایا دلهایمان را صاف گردان **

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  توسط فرشته  |

 

السلام ای حضرت سلطان عشق

سلام بر سيد گل‏ها

اى مولاى من، تو نويد رويش باران از سقف بهارانى. تو مايه طراوت گل‏هاى ايمانى تو

بركت جاى جاى ايرانى. خورشيد با بوسه بر بارگاهت، روز را آغاز مى‏كند و گرما را به

وام مى‏گيرد. صداى تو در رگ‏هاى زندگانى جارى است

اى هشتمين گل بوستان محمدى! اى منتهاى خواهش دل‏ها! اى آفتاب روشن

قبله‏گاه ما! اى نور مطلق امروز و فردا! اى سبزه‏زار سرزندگى و صفا! اى پناه‏گاه آهوان

رميده دل‏هاى ما! تو روح باغستان زندگانى هستى. تو مبشر اميدى

تو ناخداى كشتى هدايتى.سلام بر تو و بر هر انسان شايسته‏اى كه شور و شعورش

او را به پشت پنجره فولاد و ضريح آفتاب مى‏كشاند؛ پنجره‏اى كه از عشق لطيف‏تر از

گلبرگ زيباتر و از همه دنيا بزرگ‏تر است. ای واسطه فیض خدا دلهایمان را از زلال

حقیقت سرشار کن و از چشمه سار معرفت جرعه ای بنوشان تا در تنگناهای جهالت

جهان گرفتار نیاییم. اى هميشه سبز! اى سيدگل‏ها

يا على بن موسى ‏الرضا عليه ‏السلام

به عنایت نظری کن که من دلشده را***نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت

نقاره می زنند... مریضی شفا گرفت
دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت


خورشید آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت
پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت


از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت



چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

 
دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط -  |

 

قطره ای از باران معرفت 2

I swear by the quiet silence of your paper house

know your dreams are as beautiful as my fancies believable

 You've got the mystic believe of love from my silence

 I've got the final point of belief from your silence

Maybe it's not possible to feel that the words we

say about the paper world we've made are hearable

But we can start to paint the gray branches of the paper trees green

I know painting, you know painting too. So why don't you start

                           

به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی

خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای

من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های

ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد

و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید

من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی

پس چرا دست به کار نمی شوی

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  توسط -  |

 

ای خوب خواستنی،اگر تنها ترین تنهایان شوم باز تو هستی

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.

اینها را گل‌ آفتابگردان‌‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ ‌كردم‌ كه‌

خورشید كوچكی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود

و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت. آفتابگردان‌ گفت:

وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او

خورشید را پیدا خواهد كرد. آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و

كارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید،

كاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند،

در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌

نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند و گفت‌

من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟

آفتابگردان این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد. گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود. جلو رفتم‌ بوییدمش،

بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

آنوقت بود که با خود گفتم نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد،

نام‌ انسان‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم... ‌

******************************************************

بزرگترین رنج این است که آدم باشد،بدون این که بداند برای چه هست؟

جمعه هفدهم مهر 1388  توسط الهــــام  |

 

 



اسلام مدیون علی بود و علی تنها ماند ! انقلاب ما مدیون شریعتی،شریعتی تنها ماند !

*********************
سلام.به وب ما خوش اومدین
از اینکه مشاهده کننده این وب هستین خیلی خیلی خوشحال و سپاسگزاريم
ما این وب رو به منظور نشون دادن ارادت و حسن نیتمون به دکتر علی شریعتی و شعرای برجسته کشورمون و (گاه عبور از پل دل تنگیهامون) راه انداختیم،امیدواریم با نظراتون تنهامون نذارين
به امید موفقیت و پیروزی شما
....................................

از این صحرا مگر راهی

به شهر آرزویی هست؟

به شهری کاندر آغوش سپید مهر

باران سحر گاهی

خدایش دست و رو شسته است .

girlsnorth@yahoo.com

 

قطره هایی از باران معرفت
درسهایی از نهج البلاغه

 

راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی
السلام ای حضرت سلطان عشق
قطره ای از باران معرفت 2
ای خوب خواستنی،اگر تنها ترین تنهایان شوم باز تو هستی
نجوای دل
قلم زبان خداست
گر آفتاب اندیشه بر تو طلوع کند بر رخسار جهان رنگ دگر باید دید
قطره ای از باران معرفت1
رساترین بانگ عدالت را چه شده است
آیا تو خوشبختی؟

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387

 

الهــــام
فرشته
-

 

انجمن وبلاگ نویسان گیلانی
هدیه ای کوچک به برادر عزیزم
دو ماهنامه جرعه*نشریه دانشگاه ما
از علـــــــــــم تا ایمـــــــــــان
باده ی زهر و عسل
مهندسان جوان
در هوای دوست
مرد بارانی
دلكده
نیا تو پیام نور
فريادي برهنه تر از باران
بادگیر کاهگلی
نمی دانم چه گویم به کی بگویم*میلاد
محفل عشق
گیل یار
خدای نزدیک
تجلی یار
با تو حكايتي دگر... *مجتبي
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق*مجتبی
رافت رمان
مرجع دانلود موبايل و كامپيوتر
انجمن عاشقان مرده
سکوت شبزده
خانه خورشید
ستاره تنهایی
طبرستان
گوناگون
ققنوس
نفیس
با زندگی قهر نکنید دنیا ناز کسی را نمی کشد
آخرین اخبار رسمی از باشگاه پرسپولیس
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
زندگي ساختني است نه گذراندني
یادداشت هایی از یک مرده
زندگی دوست داشتنی
محفل فاطمیون اراک
زندگی خیلی خوب
آسمان کویر کرمان
طراحي سايت
دفتر دل...
بیداریه
نسیم گلشن جان
استقلال قهرمان
تارنگار مشتاقان استاد ناظری
حب الحسین
احساس آبی

 

 

RSS 2.0