تبليغاتX
نخستین عشق
نخستین عشق

به او عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا نخستین عشق است


شهادت،طرح کربلاست و اسارت شرح آن

نمیدانم لایق سلام دادن بر حسین هستم یا نه ؟!

اما مومنم به اینکه او سلام میدهد ما را

حسین در همه ی روزها و در تمامی زمین از برای آزادگی

و انسان می گرید و ما... 

آری حسین سلام میدهد ما را اما ما دعوتش را لبیک نگفتیم ،

آنقدر غرق در بازی روزگار شده ایم که تنها محرم و عاشورا برایمان

یاد آور حسین است این که حسین و اهل بیتش تشنه بودند ، این

که قیام کردند ، این که...؟ فقط همین!گفتند حسین تشنه آب بود،

گفتند که عباس برای برای آوردن آب بود که نیزه ها به سمت او پرتاب

شد اصلا همه چیز بر سر نداشتن آب بود!سالیان سال به ما اینطور

گفتند و باز هم می گویند!نگفتند که فلسفه شهادتش چه بود،که چرا

قیام کرد ،که چرا سرهاشان را به نیزه کردند،فقط گفتند که تشنه بود !

متاسفانه نهضت عاشورا را که عالی ترین جلوه گاه مکتب شهادت است

برای ما بد طرح کردند،آن چنانکه مکتب عزایش ساختند،و در نتیجه همه

عمر از آن یاد می کنیم و بر آن می گرییم ولی نه آن را می شناسیم و

نه می فهمیم و نه بدان می اندیشیم!

حسین پس از این که همه عزیزانش را در خون می بیند فریاد می زند

و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند فریاد می زند که: آیا

کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟

هل من ناصر ینصرنی؟ولی افسوس نمی داند که کسی نیست که او

را یاری کند و انتقام گیرد؟

حسین بیشتر از اینکه تشنه آب باشد تشنه نفهمیدنها بود ،تشنه

لبیک نگفتنها بود وگرنه برای حسین که  وارث آدم است و در نزد خدا

صاحب مقام ،  فراهم کردن آب که  کار دشواری نبود حسین اگر واقعا

دردش درد بی آبی بود در آن صحرای محشر با زدن نیزه بر زمین هم

می توانست آب پیدا کند.ولی افسوس که سالها باید تشنه نفهمیدن های

ما بماند!حسین می گفت اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید اما ما چه نه

این را داریم و نه آن را!فقط می گوییم که حسین جنگید و شهید شد

اما معنای شهادت را هم نمی دانیم، نمی دانیم که معنای شهادت

تنها جنگیدن نیست ، کلمه ایست که با خون تلفظ می شود.شهادت

رسالت است ،رسالت خونی که بی گناه و برای هدفی مقدس ریخته

شده است .

آری این روزها باید به حال خود گریست ،بیشتر از همیشه هم باید

گریست ،گریه برای خودی که هنوز در اسارت تن گرفتاراست!حسین

و اهل بیتش که نیازی به گریه ما ندارند آنها از هر گونه اسارت تن و روح

که ما در آن غوطه وریم آزادند،گریه ما بیشتر به حال خودمان است!

حال این ما هستیم که راه شهدا را باید ادامه دهیم نگوییم که آنها از

جنس ما نبودند،آنها هم از همین خاک آفریده شدند ،زیر همین آسمان

و روی همین زمین زندگی کردند،پس اگر راهی را یک نفر برود و به پایان

برساند دیگران هم می توانند بروند فقط کافی است که نهیبی بر این

روح و تن خاکی خود بزنیم.

چهارشنبه دوم دی 1388  توسط -  |

 

ای آزادی

 

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشوار است

بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود تو خالی

پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بی تاب 

بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، من بی تو

یعنی هیچ! ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم

از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام

و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است

مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال

 برای آزادی نالید، من هر چه کنند جز در هوای تو دم نخواهم زد

اما،به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟

تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟

 

« دکتر علی شریعتی »

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  توسط -  |

 

تا کی صبوری لازم است

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم

بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها

می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...خورشید

تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و

روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.شیطان روز را نفرین

می کرد.روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.شیطان با خودش

می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن

پیچید یا کاش … و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا

می شدند.نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم. اما شیطان

چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم

گرفت!شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را

با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود

حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم

می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر

نمی آید.چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم

چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم

وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی

خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن

خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن

خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن

حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم

خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و

صبوری لازم است !؟


    * عرفان نظر آهاری *

دوشنبه شانزدهم آذر 1388  توسط الهــــام  |

 

یک روز زندگی

دو روز مانده بود به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده، باقی مانده بود

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد

داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را بهم ریخت ،خدا سکوت کرد

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته و آسمان پیچید ،خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت ،خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، و اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی!

تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت اما یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته

است و آن که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما

می ترسید حرکت کند . می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای

انگشتانش بریزد. قدری ایستاد بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم

نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم ،

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و صورتش پاشید! زندگی را نوشید!

زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند

بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد ! می تواند...........

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ،زمینی بنا نکرد ، مقامی به دست نیاورد

اما....... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد

و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید ، لذت برد و سر شار شد و بخشید

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت. " کسی که هزار سال زیسته بود "......

یکشنبه هشتم آذر 1388  توسط فرشته  |

 

 



اسلام مدیون علی بود و علی تنها ماند ! انقلاب ما مدیون شریعتی،شریعتی تنها ماند !

*********************
سلام.به وب ما خوش اومدین
از اینکه مشاهده کننده این وب هستین خیلی خیلی خوشحال و سپاسگزاريم
ما این وب رو به منظور نشون دادن ارادت و حسن نیتمون به دکتر علی شریعتی و شعرای برجسته کشورمون و (گاه عبور از پل دل تنگیهامون) راه انداختیم،امیدواریم با نظراتون تنهامون نذارين
به امید موفقیت و پیروزی شما
....................................

از این صحرا مگر راهی

به شهر آرزویی هست؟

به شهری کاندر آغوش سپید مهر

باران سحر گاهی

خدایش دست و رو شسته است .

girlsnorth@yahoo.com

 

قطره هایی از باران معرفت
درسهایی از نهج البلاغه

 

شهادت،طرح کربلاست و اسارت شرح آن
ای آزادی
تا کی صبوری لازم است
یک روز زندگی
قطره ای از باران معرفت 3
بيدلی در همه احوال خدا با او بود او نميديدش و از دور خدايا ميکرد
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی
السلام ای حضرت سلطان عشق
قطره ای از باران معرفت 2
ای خوب خواستنی،اگر تنها ترین تنهایان شوم باز تو هستی

 

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387

 

الهــــام
فرشته
-

 

انجمن وبلاگ نویسان گیلانی
هدیه ای کوچک به برادر عزیزم
دو ماهنامه جرعه*نشریه دانشگاه ما
از علـــــــــــم تا ایمـــــــــــان
باده ی زهر و عسل
مهندسان جوان
در هوای دوست
مرد بارانی
دلكده
نیا تو پیام نور
فريادي برهنه تر از باران
بادگیر کاهگلی
نمی دانم چه گویم به کی بگویم*میلاد
محفل عشق
گیل یار
خدای نزدیک
تجلی یار
با تو حكايتي دگر... *مجتبي
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق*مجتبی
رافت رمان
مرجع دانلود موبايل و كامپيوتر
انجمن عاشقان مرده
سکوت شبزده
خانه خورشید
ستاره تنهایی
طبرستان
گوناگون
ققنوس
نفیس
با زندگی قهر نکنید دنیا ناز کسی را نمی کشد
آخرین اخبار رسمی از باشگاه پرسپولیس
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
زندگي ساختني است نه گذراندني
یادداشت هایی از یک مرده
زندگی دوست داشتنی
محفل فاطمیون اراک
زندگی خیلی خوب
آسمان کویر کرمان
طراحي سايت
دفتر دل...
بیداریه
نسیم گلشن جان
استقلال قهرمان
تارنگار مشتاقان استاد ناظری
حب الحسین
سکوت دل
احساس آبی
تو را من چشم در راهم...
من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب

 

 

RSS 2.0